تبليغاتX
دست نوشته هاي يك بيمار رواني - خواب خدا

دست نوشته هاي يك بيمار رواني

 

خواب خدا

 

امروز فکر کرَدَم اَگَر خواب ِخدا را ببينم چه می شَوَد
فکر کردَم و خوابيدم
خدا پشت ِميزَش بود
آدم می کشيد
خوشَش که نمی يامَد بعضی ها را با پاک کن ِته ِمدادَش پاک می کرد
در زمين کَسی آرام می خوابيد وديگری برايَش گريه می کرد
بَعضی ها را هم مچاله می کرد
و در زمين کسی ميان ِچروک های زندگی اَش خسته می ناليد
وگاهی صدای ِپاره شدن ِکاغد ها می آمد
در زمين کَسی ميان ِآهن های تکه پاره ی تصادف ِوسط ِشهر کف ِخيابان را
پر از سکّه و خون می کرَد
وقتی که خدا راضی تَر بود کاغذ ها زَرد می شدند و خاک می خوردَند
و در زمين کَسی آسوده زياد زياد زندگی می کرد و به کَم کَم مردن ِخود می خنديد

 

عکس : وحید عامری

با معرفی : نامه هایی که پسر همسایه پاره کرد

 

+ نوشته شده در ساعت توسط محسن سراجی |