|
دست نوشته هاي يك بيمار رواني
|

من سال هایم را کجا جا گذاشتم
سال هایم مرا کجا جا گذاشتند ؟
همیشه چیزی جا می ماند
همیشه کسی از کسی عقب می ماند
همیشه هیچ چیز با هم پیش نمی رود
این کم بودن ها
این زیاد گذشتن ها
دارد مرا خواب می کند - دارد بی باکی ام را از من - از ما می گیرد
راستی فلسفه هایم سخت می شوند حدس هایم به جایی نمی رسند
من جا مانده ام یا جا گذاشته ام - تمام تو را ؟
پی نوشت : حزن صدای پرویز پرستویی را خیلی دوست دارم

صادق عسگري ( سورئاليست ) از دوستان خوب اينترنتي من است كه نوشته هايش را دوست دارم . البته اگر كمي در نوشته هايش دقيق شوي تازه مي فهمي كه چرا اين عنوان ( سورئاليست ) را براي خودش انتخاب كرده است . مطلبي را براي صادق هدايت نوشته بود كه اين روزها دوباره خواندش واقعا لذت بخش است . پيشنهاد مي كنم كه اين مطلب را بخوانيد مطلبي كه شايد بعد از سكوتي طولاني نوشته شده باشد ... شايد ! شايد هم بي ربط باشد با اين فضا ...! بقيه نظرات با خود شما
صادق خان: هنوز هم گاز بهترین روش است !
نمیدانم حالا بعد از گذشت 56 سال از رفتنت هنوز هم زخمهایی خورهوار روحت را میتراشند یا نه؟ هنوز هم معتقدی که بعضی دردها را نمیشود به کسی گفت؟
این روزها دیگر همه زخمهای عمیق برداشتهاند.دیگر به سنگقبرها هم رحم نمیکنند.این روزها حتی به مرگ هم رحم نمیکنند. تو هم عجب آیندهنگر بودی که پرلاشز را انتخاب کردی و حالا لابد در آرامشِ عصرهای پاریس میان سنگقبرها قدم میزنی و ناخنهایت را میجوی و به ریش ما در حسرتِ انزوا ماندهها میخندی.
حق هم داری صادق خان. اینقدر همه با زندگی روی هم ریختهاند که کسی به مرگ فکر هم نمیکند. راستی خبر نداری که مشتریهای لکاتههای مرد این روزها بیشتر است.این روزها جوانها اکثرا قوزی می شوند. دیگر از نیلوفرهای کبود خبری نیست.داش آکلها ابرو نخ میکنند و مرجانها.... این روزها حاجآقا دیگر چند تا صیغهای دارد. دیگر باکش هم نیست که زنش کجاست و چه میکند.آدمها از سگها ولگردتر شدهاند. میهنپرستان دیگرفروشی میکنند. تا دلت بخواهد توی این شهر تاریکخانه پیدا میشود.دیگر زنی اگر مردش را گم نکند جای تعجب دارد.این روزها زندگی همهی ما وابسته به همان عروسکهای پشتپرده است
صادقخان نکند تو هم به قول سهراب دچارِ همان رگِ پنهان رنگها شده بودی که عاقبتت این شد؟ صادقخان دیگر کمتر کسی است که دچار شود اما تا دلت بخواهد ناچار پیدا میشود. به قول تو آدم باید افکارش را برای خودش نگاه دارد .آسوده خاطر درزهای اتاق را بگیرد. شیر گاز را باز کند و در حالی که آرام روی زمین سردِ آشپزخانه دراز میکشد؛ لبخند بزند.
راستش را بگو چرا نرفتی بالای ایفل خودت را به پائین بیندازی؟ چرا جیبهای آن پالتوی سیاه رنگت را پر از سنگ نکردی؟ چرا نرفتی کنار نهر و رگت را بزنی تا آرام آرام در نقشهای گلدان محو شوی؟ آن زمان قرص و کپسول نبود که چند دهتایی بیاندازی بالا و آرام آرام به خواب مرگ فرو بروی؟
اما نه. انگار هنوز هم بعد از پنجاه و اندی سال گاز بهترین روش است.
صادقخان قصهی تو قصهی آدمهاییست که از بقیه آدمترند.آدمترها هم این زندگی را تاب نمیآورند. قصهی تو قصهی زندگیست. اصلا عین زندگیست
حکم از ناکجاآباد آمد که: - پاس روشنایی و دوریی شب را چارهای کنید:
خورشید قراضهای بر بوم آسمان پرچ کردند!
نور میآید: بازیخانه روز میشود
ولوله میان خلق افتاد که: - آی رخت از تاق آسمان برکشید شب:
های و هوی- شادیی خلق!-
از میان جمعیت یکی پیش میآید: ] دخترک باکره [
- در تاریکنای کدام شب
دخترانهگیام را سر هر چارراه شهوت
با سکهای تاخت بزنم؟
خلق خندیدند؛ ] فریبانه[
صدای کوبش سکههای زر و سیم بر تخت زمین؛ آمیزشاش با لاییدن تنآزردهگیی دخترک!
نور میآید: بازیخانه روز میشود
به ياد و احترام دوست عزيزم و وب نوشته هايش در سال 84 اميرحسين بهبهاني ( سياها )
كه نمي دانم كجاست تهران يا پاريس ... !
دنبال دلم می گردم تا چند خطی بنویسم
برای تو ؛
مثل طلوع شب ،
تاب طراوت ،
ماه نگاهت ،
و نمناک شود گوشه ی چشمان تماشا
هزار هزار پروانه ی دل به قربانت
نازنین ، جان غریب
چیزی مگر از آسمان کم می شود
اگر یک ستاره بچینم
و نور بپاشم گیسوان باران را ،
و مستانه بچرخم ، بچرخم
چون کشتی بی لنگر در طوفان نگاهت
و عطش بنوشم از خم حق
شب جرعه ی آه
درست مثل مثل .....
تو داستان نويسي!
اينک سرزنشمان کن.
ما چه سهل داستان مي نويسيم؛
جز خدا دخترکي بود و پدرش. که چندي بعد پدرش درگذشت.
آن يکي که نبود، پدرش بود و آن يکي که بود، دخترک.»
و چه ساده مينويسيم که :
« دخترک تنها شد.»
ما نبايد داستان نويس ميشديم!
چه عيبي داشت دخترک و پدرش هر دو باشند
_ بيانکه يکيشان از سطرهاي زندگي خط بخورد.
داستاننويس فقط خداست؛که اگر خط ميزند،
و اگر اشک مينويسد بر کونه هاي دخترک،
صبر هم ميدهد. و دلي بزرگ که بشکيبد و مرواريدهاي اشک دخترک را در صدف بگيرد.
اينک، دخترک داستاننويس!
در مجموعه داستان خلقت، از اينهمه مرواريد که ميريزي،
خدا حلقهاي درخشان بر حلقه گيسوان اين روزهات خواهد تراشيد؛
و آنگاه که خدا گيسوانت را ميبندد به ياد بياور که ما،
دوستانت، در سوگ پدرت با تو شريک بوديم...
شروع خیلی چیزها ناگهانی است. ادامه دادنش دشوار و پایان دادنش از همه سختتر است. قصهی روانی و چشمهایش هم از این قضیه مستثنی نیست. اینکه چشمهایش در واقعیت برای من دیگر مرده است٬ اینکه شاید حتی دوست داشتنش سراب بوده و دروغ..... دیگر اصلا مهم نیست...
یکی بیاید بگوید مکررات است تکرارت
خانه ی کلاغ شده مترسکت!