|
دست نوشته هاي يك بيمار رواني
|
هنوز هم ...
واژه ها را به بند کشیده ام
که مبادا
لب به اعتراض بگشایند
که مبادا
زنجیر شوند
و انکار بودنم را
جار بزنند...
نقطه ها هم از دستانم می گریزند
و در سکوت مبهم بودنت ...
گم می شوند ...
که بودنم
تمام نشود...!
که حجم تنهایی آسمان
زمین را
زمین گیر نکند ...
...
***
سر بلند نمی کنم
که شرم
جاری ام می کند ...
و خدا
که چند قدم آن طرف تر
هنوز هم نگاهم می کند...
هنوز هم ...
...
ما انسان ها شبیه به گودالیم
بعضی هایمان شبیه به طبل
شبیه به تمام ِ چیز های تو خالی که بیماری ِ خود شیفتگی شان را جار می زنند
و فکر می کنیم صاحِبیم
صاحب ِ زمین ِ زیر ِ پایمان
گاهی هم صاحب ِ زمین ِ زیر ِ پای این و آن
صاحب ِ سایه ی آدم های اطرافمان
صاحب ِ دست خط هایشان، تنها راه رفتن هایشان
صاحب ِ افکار ِ پیچ در پیچشان که دوست ندارند ادامه ی هیچ مَسیری باشد
هر کس قوانین رقص خودش را دارد
بیا رو راست باشیم
افکارِ من
افکار تو
خریدَنی نیست که بخواهد فروشی باشد
گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی همان کسی که دم از عقل می زند
در راه هوشیاری خود مست می رود
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست می رود
اول اگرچه با سخن از عشق آمده
آخر خلاف آنچه گفته است می رود
وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پست می رود
هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ
برما هرآنچه لایقمان هست می رود
گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند
وقتی غبار معرکه بنشست می رود
اینجا یکی برای خودش حکم می دهد
آن دیگری همیشه به پیوست می رود
این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست
تیری است بی نشانه که از شست می رود
بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند
اما مسیر جاده به بن بست می رسد
وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پست می رود
هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ
برما هرآنچه لایقمان هست می رود
در ِ آرزو رو بستیم
دلامون به قصه خوش بود؛
رستم ِ کتاب کهنه ته قصه بچهکش بود...
حالا تو قحطی رویا اجاق ترانه سرده؛
کسی رو بخار شیشه دلُ نقاشی نکرده...
سر وُ ته زدن به دیوار
برگ آگهی ترحیم؛
یه نفر نوشته جمعه
رو همه برگای تقویم...
چرخوُفلک میخواستیم؛ فلک نصیبامون شد!
سادهی ساده بودیم؛ کلک نصیبامون شد!
دنبال یه حقیقت؛ تو آینهها میگشتیم؛
اما تو قاب گریه؛ ترک نصیبامون شد!*
مداد قرمز در سوگ گل سرخ ...
زرد در اسارت قناری ها...
سبز در ماتم مرگ برگ ...
آبی از انزوای آسمان ...
بنفش در عزای گل یاس ...
و .....
همه و همه در سوگ بچه های یتیم ...
در ضیافت گرسنگان ...
در رخت بر بستن شرافت و انسانیت به سوگ نشسته اند !
مداد های رنگی من همه در همهمه دردهای من و تو ...
دردهای ما!
رنگ سیاه بر سر کرده اند ...
مرا ببخش اگر قلب من از این همه سیاهی سیاه شده و سیاه زمزمه می کند
که ...
از کوزه همان برون تراود که درو ست !
و
من همواره رنگی شدن ها را انتظار میکشم
حتی روزی که دیگر نباشم ...!
شگفت انگيز ترين چيز آن است كه - تو و من - هميشه
در سرزميني ناشناخته براي - ديگران -با هم قدم ميزنيم ...
هر دو دستانمان را دراز مي كنيم تا بهره ي خود را
از زندگي بگيريم... و زندگي به راستي سخاوتمند است ....
تو بسيار بيش تر از آن را كه مي توانم بگويم مي شنوي .
تو آگاهي را مي شنوي ....
تو با من به جايي مي روي كه واژه هاي من نمي توانند
تو را ببرند ...
تو ومن - و هر آن كس كه با شوق زندگي زاده ميشود -
مي كوشيم به مرزهاي وجود خود برسيم ......
نه فقط از راه شناخت كه تمناي زيستن اين تجربه است ...
و روح اين جهان همان كه هماره دگرگون ميشود
همان - مطلق - است ......
من حقيقي هستم اونيز :
اين دوحقيقت يكديگر را دوست دارند...همين !