|
دست نوشته هاي يك بيمار رواني
|

خداوندا
من خدايم را گم کرده ام
جايی در ميان کوچه ها
جايی در ميان دو رنگی ها
جايی در ميان زمزمه های انسانهای ِبی صدا
جايی در ميان دانه های تسبيح پدر بزرگِ گناهکارم
جايی در ميان مرزِ باکِرِگی و فاحشه گی
جايی در ميان ترافيک سنگين شهر با چشم اندازِ درخت های سيمانی
جايی در ميان دستمال های کثيفِ روی شيشه ها، پشتِ چراغهای قرمز
جايی در ميان ترانه های فرهاد
جايی در ميان خِس خِس ِنفس های زير آوار
جايی در ميان باور های شيطانِ بی شرم در جسم های زاده ی ذاتِ خدايی
خداوندا
من خدايم را گم کرده ام
برايم پيدايَش کن!!!
من هم در عوض تماميِ ايمانم را به تو می بخشم!!!
تمامی اش را
مرد در اتاق بود و زن هم.
زن سرش را از پنجره بيرون برده در سكوت شب خيره بود و مرد، نشسته بود و روزنامه ميخواند
و هيچيك، به آن چه ميديد نميانديشيد.
آسمان، ابري بود و سياه. و ناگاه باران، نمنم باريد.
بوي خاك جارو نشدهی حياط در اتاق پيچيد و اتاق را دلتنگي گرفت.
زن پنجره را بست. با شنيدن صداي پنجره، هر دو از آنچه همزمان حس كردند،
مات ماندند: چهقدر از او متنفرم!
زن، با تمام وجود از مرد متنفر بود.
مرد با تمام وجود از زن متنفر بود.
اتاق ساكت بود. مرد روزنامه ميخواند و زن، خيرهی قطرههاي بارانِ نشسته بر شيشه بود؛
و هيچيك به ديگري نگاه نكرد.
زن انديشيد: نكند فهميده باشد كه دوستش ندارم؟
مرد انديشيد: نكند فهميده باشد كه دوستش ندارم؟
زن، برگشت. مرد سر بلند كرد. زن لبخند زد و مرد، فهميد! و به دروغ گفت: عزيزم!
و به حقيقت ادامه داد: برو بخواب! دير وقت است!
زن هم فهميد!... و به حقيقت گفت: خوابم نميآيد!
و به دروغ ادامه داد: مگر اين كه تو هم بيايي!
مرد برخاست...
لامپ را خاموش كرده بودند و در بيرون حتا باران هم نميباريد.
در آغوش هم، مرد به آن چه در روزنامه خوانده بود ميانديشيد،
و زن، به آنچه در شبِ حياطِ پيش از باران ديده بود...
با احترام به نوشته ی دوست عزيزم خالد رسول پور (رمز آشوب ) و وب نوشته هايش
مترسک می دانست تا او زنده است
کلاغ ها از گُرسنگی خواهند مُرد .
فردا ... مترسک خود را کُشته بود ...
او تازه کلاغ ها را فهمیده بود ؟!؟!
تراش و تراشه ي معطرش.
مداد هاي مان را غلاف كرده ايم
خودمان را علاف كرده ايم
علف
بايد
به دهان بزك
شيرين بيايد
شيرين من
اما
نمي آيد
ايستاده
كنار خيابان
براي يك اسكناس
بيش تر
چانه مي زند
چانه ي خوش تراش زيبايش