تبليغاتX
دست نوشته هاي يك بيمار رواني
" همهُ مهره های سياه به نام من ، تو به سپيدی ات مي بازی "



دروغ چرا ؟ پرویز مشکاتیان را تا همین سه ماه فقط در حد اسمش می شناختم . تازه سه ماهی بود که پیدا کرده بودمش . خرداد و تیر من با این آدم گذشت . الان که دوباره دارم این آهنگ و گوش می کنم ..... خیلی حس بدی دارم . بعضی آدمها خیلی بی خبر می رن .

این آهنگ و صدای شما رو خیلی دوست دارم آقای مشکاتیان . . . قبول کنید خیلی زود رفتید .. خیلی زود


ای میهن ، اینجا سینه ی من چون تو زخمی است .


امشب همه غمهای عالم را خبر کن!

بنشین و با من گریه سر کن، گریه سر کن!
ای میهن، ای انبوه اندوهان دیرین!
ای چون دل من، ای خموش گریه آگین!
در پرده های اشک پنهان، کرده بالین!
ای میهن، ای داد!
از آشیانت بوی خون می‌آورد باد!
بربال سرخ کشکرک پیغام شومی است!
آنجا چه آمد بر سر آن سرو آزاد؟
ای میهن، ای غم!
چنگ هزار آوای باران‌های ماتم!
در سایه افکند کدامین ناربن ریخت
خون از گلوی مرغ عاشق؟
مرغی که می‌خواند
مرغی که می‌خواست
پرواز باشد …
ای میهن، ای پیر
بالنده‌ی افتاده، آزاد زمینگیر!
خون می‌چکد اینجا هنوز از زخم دیرین تبرها.
ای میهن! اینجا سینه‌ی من چون تو زخمی است.
اینجا، دمادم دارکوبی بر درخت پیر می کوبد،
دمادم


پی نوشت : آهنگ را می توانید از اینجا دانلود کنید


ارسال در تاريخ توسط محسن سراجی



ژرالدين دخترم:

اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از تو دورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.

تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.

شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا.......

رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .

اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.

زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربان قلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟

تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهای دور٬ بس قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی شنيدنی است‌: داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام  و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.

با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم .

ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی  ٬ تنها رقص و موسيقی نيست .
نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ٬ آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .

گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنان هستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .

و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگرانر قص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوب می شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است . در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟

اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .

همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .

من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مال من نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."
جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .

آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوط می کنند .دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد

اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .

به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .
اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .

بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیرتر
نخواهد کرد.


پی نوشت اول : این نامه رو خیلی دوست دارم ... همین !

پی نوشت دوم : گویا فرح الله صبا ادعا کرده است این نامه را وی نوشته است .

ارسال در تاريخ توسط محسن سراجی

قرار است که در

گروه شرکت های ساختمانی مهندس و معمار

اتفاقات تازه ای بیافتد ...



به زودی .... 


ارسال در تاريخ توسط محسن سراجی

این پست ویژه ی آن دسته از دوستان من است که این روزها حوصله ی هیچ چیزی ( حتی خواندن این پست ) را ندارند .

 
چند وقت پیش در یکی از مقالاتی که در روزنامه ی گاردین نوشته شده بود می خواندم که " عموما ایرانیان بیشتر میل به تغییرات ناگهانی دارند تا تغییرات تدریجی ". نگارنده ی این مقاله که به موضوع مشارکت و یا عدم مشارکت ایرانیان در انتخابات می پرداخت ، قصد داشت با آوردن مثال هایی از کشورهای توسعه یافته و همچنین کشورهای در حال توسعه ( مخصوصا ایران ) به این نتیجه برسد که تغییراتی که به صورت ناگهانی در فضای اجتماعی کشورها اتفاق می افتد تاثیرات آن چنانی بر جریان حاکم نخواهند داشت . در حالی که نگارنده اعتقاد داشت که عمر حرکت برای تغییرات موثر در یک جریان اجتماعی حداقل دو دهه و حتی بیشتر نیز می باشد . به نظر من میل به تغییرات ناگهانی در همه ی ابعاد زندگی ما ایرانیان دیده می شود و متاسفانه این میل به تغییر ناگهانی باعث شده است که ما به صورت ناخودآگاه اعتقادی به کار برنامه ریزی شده و اساسی نداشته باشیم .

من دوستان زیادی را می شناسم که این روزها بی حوصله شده اند و این بی حوصلگی به ابعاد مختلفی از زندگی شان نیز انتشار پیدا کرده است – که البته در یک زمانی خودم هم جزو این دسته از افراد بودم -  اما به راستی چرا بی حوصله ؟

البته این بی حوصلگی دلایل خیلی زیادی دارد ولی به نظر من بزرگترین دلیل این بی حوصلگی روزهای اخیر خالی شدن انرژی دوستانی است که چه به طور جسمی و چه به طور ذهنی برای رسیدن به هدفی تلاش کردند و به آن نرسیدند – البته بررسی دلایل نرسیدن به این هدف را بگذاریم برای بحث دیگری – به هر حال این نرسیدن آدم را تخلیه می کند وقتی تفاوت های معناداری بین اهداف دو یا چند جریان معنا دار می باشد .

چند وقت پیش در جمع چند نفر از دوستان و هموطنان ایرانی مقیم سوئد بودم  ، یکی از  هموطنان از احوالات بعد از انتخابات پرسید ، توضیح که دادم جمله ی جالبی گفت که برای من خیلی مهم بود .  به نظر ایشون " جوانان ایرانی سیاسی نیستند ولی با سیاست زندگی می کنند " و این نکته نکته ی مهمی بود که شاید برای شما قابل تامل باشد .  بیشتر که در این نکته ریز می شوم میبینم که حرف درستی است . کافی است که در روزمرگی هایمان دقیق تر شویم . قسمت عظیمی از روزانه های ما به طور مستقیم یا غیر مستقیم به سیاست بر می گردد .

اول از همه معتقدم هر حرکتی که در جهت اصلاح امور اتفاق می افتد و بر پایه ی یک حرکت هیجانی است – حتی در جهت درست رسیدن به هدف – کار اساسی و پایه ای نیست مبنای حرکت اصلاحی باید بر مبنای مبانی علمی باشد . شک نکنید تغییرات اساسی همیشه از پایین ترین سطوح به بالاترین سطوح اتفاق می افتد .

دوم اینکه رسالت شما چیست و برای رسیدن به این رسالت چه قدر باید هزینه پرداخت کنید ؟ سعی کنید بیشتر از سهمتان هزینه پرداخت نکنید . اگر بیشتر پرداخت کردید بیشتر ضرر می کنید . بنابراین روح شما در درجه ی اول از اهمیت بیشتری برخوردار است . زیاد آلوده ی سیاست نشوید – البته این جمله به این معنا نیست که اهداف و استراتژی هایتان را جدی نگیرید – ولی حتما فراموش نکنید که به اندازه ی سهمتان هزینه پرداخت کنید .

سوم اینکه تغییر را از خودتان و خانواده تان و جوامع کوچک اطراف خودتان شروع کنید و مهمتر از همه این خود شما هستید که باید تغییر کنید . اگر نیاز به تغییر دارید فراموش نکنید که " هر تغییر غم و اندوه خود را به همراه خواهد آورد . چرا آنچه که پشت سر می گذاریم قسمتی از وجود ماست . تولد دوباره بی آنکه از زندگی قبلی خود بمیری ممکن نیست "

آخر اینکه اولویت همیشه با خود ماست ... هر چند که معتقدم سخت تر شده است . ولی من و تو باید اوقات خوبی را برای خودمان بسازیم . منتظر هیچکس نمانید . شما لیاقت بهتر از اینها را دارید .

پی نوشت : عکس انتخابی با یار دبستانی من ارتباط مستقیم دارد


ارسال در تاريخ توسط محسن سراجی
قالب وبلاگ