|
دست نوشته هاي يك بيمار رواني
|

اول ماجرا
قصه درست از حدود چهار ماه پیش شروع شد ... و من به این نتیجه رسیدم که دیگر آثارم رو در وب لاگم منتشر نکنم ! وب لاگی که پنج سال پیش درست وقتی که وارد دانشگاه شدم فقط و فقط به انگیزه ی متفاوت بودن اش ایجادش کردم و بعدها مطالب و آثارم را در آن منتشر کردم و حالا به این نتیجه رسیده بودم که انتشار آثارم در وب لاگم نه اینکه کار درستی نیست بلکه زمینه را برای سوء استفاده های شخصی دیگران مهیا می کند ..چالشی که هنوز نفهمیدم که چرا جامعه ی فرهنگی کشورمان دچار آن شده است ... که البته تراژدی قدیمی اهالی فرهنگ وهنر ماست که ما هم به آن عادت کرده ایم ...! و من به ناچار از انتشار آثارم در وب لاگم خودداری کردم و درست از همان موقع دلم برای همه ی دوستانم تنگ شد .
اندکی بعد
صندوق پست الکترونیکی ام ...! جعبه ی نظرات دوستانم در وب لاگم ...! صندوق پیام های کوتاه تلفن همراهم ...! تماس های تلفن همراهم ..! دوستانم در شرکت ام و محفل های دوستانه ام ...! اکثرا به این موضوع می پردازند و نظر می دهند و می خواهند که دوباره وب لاگم را راه بیندازم وب لاگی که قبل از ارزش محتوایی اش همراهی قدیمی در پهنه ی وب با آنها بوده است ... من صحبت می کنم و قبول نمی کنم ... شب دوباره که همه ی آن پیام ها و گفتگوها را می بینم دلم برای همه ی دوستانم تنگ می شود و احساس می کنم که خیلی بیشتر از گذشته دوستشان دارم .
کمی وقت می گذرد
دفتر کارم بسیار شلوغ است ( طبق معمول همیشه ) و کارفرماهایم برای کارهای عقب افتاده کمی نگران هستند و من نگران حاج غفور ( نگهبان پروژه ام ) که حال دخترش خیلی خوب نیست و فکر می کنم بهتر است به جای اینکه به خاطر دخترش به خلق اثر ادبی بپردازم ..! برایش از پزشک خانواده ی مان وقت ملاقات بگیرم .. هنوز حرفهای دوستانم در گوشم می پیچد ...پس دغدغه های فرهنگی و هنری ات چه می شود ؟!... شب به اینترنت می روم و مقالاتی که دانشجوهایم برایم می فرستند را مطالعه می کنم طبق معمول اصولی را که گفته ام رعایت نکرده اند و من نگران آنها هستم ..برای ترم مهر کلاس بر نمی دارم باید طبق قرارداد پروژه هایم را تا دی ماه تحویل بدهم و مهمتر از همه پروژه ی داستانی که با دوستانم در مقیاسی بزرگتر از قبل برگزار کردیم با ذغدغه های زیاد فرهنگی و هنری ..!
کمی نزدیکتر
وقتی دلم خیلی می گیرد به دوستانم که لینک هایشان گوشه ی وب لاگم هست سر می زنم .قبل از همه به آخرین نوشته ام در وب لاگم نگاه می کنم و دلم کمی تنگ تر می شود برای دوستانم که می بینم می آیند و این را شمارنده ی کنار وب لاگم نیز تصدیق می کند دیروز یک پروژه ام را تحویل دادم و تا آخر هفته هم بعدی اش را تحویل می دهم و بعد یک هفته فرصت دارم برای اینکه با بچه های تیم روی پروژه ی هنری که از اول سال کارهایش را کرده بودیم جدی تر کار کنیم ... و من باز به همه ی دغدغه های هنری ام فکر می کردم
خیلی نزدیک تر به زمستان
حجم کارها همه زیاد شده و دوستانم از پروژه ی هنری مان می پرسند و در وب لاگی پیغام می گذارند که خیلی وقت است به روزش نمی کنم و می دانند که من هر روز به آن سر می زنم ..پیگیر کارها هستم و امیدوارم کارها به بهترین شکل ممکن انجام شود و برای عقد قراردادهای جدید عمرانی بهانه ی نظام مهندسی را می آورم که باید ده روز دیگر قرارداد را امضا کنیم ... اما فقط خودم می دانم دروغ می گویم ...باید این کار هم تمام کنم تا خیالم از همه ی دغدغه هایم راحت شود
نزدیک به امروز
خیالم راحت است کارها کمی سامان گرفته و تیم راضی اند و من در پی این فکر هستم که آیا راه را درست انتخاب کرده ام ؟و به تعامل هنر و ادبیات با شغل ام می اندیشم .. برای ترم جدید تدریس در دو کلاس را می پذیرم و قرار عقد قرار داد پروژه را با نظام پزشکی می بندم و نگرانم از اینکه آیا تا اردیبهشت ماه دفاع از پایان نامه را انجام خواهم داد ؟ و باز حجم کارهای عدیده ای که من را از دنیای ادبات دور می کند ... دلم برای وب لاگم و دوستانم تنگ تر می شود
امروز
عطالله مهاجرانی برایم نوشته است که کار در درجه ی اول به خلوت نیاز دارد و ........ در ادامه از من خواسته به جمع دوستانم برگردم و من آن قدر این مرد را دوست دارم که فکر می کنم به احترام صحبت او و به خاطر دلتنگی های همیشگی برای همه ی دوستانم برمی گردم ... و به چالشهایی فکر می کنم که این روزها همیشه ذهنم را آزار می دهد ... چالشهای کلان مدیریت هنری ایران ... عنوانی که شاید عنوان پایان نامه ی من نیز باشد ....