|
دست نوشته هاي يك بيمار رواني
|

خداوندا
من خدايم را گم کرده ام
جايی در ميان کوچه ها
جايی در ميان دو رنگی ها
جايی در ميان زمزمه های انسانهای ِبی صدا
جايی در ميان دانه های تسبيح پدر بزرگِ گناهکارم
جايی در ميان مرزِ باکِرِگی و فاحشه گی
جايی در ميان ترافيک سنگين شهر با چشم اندازِ درخت های سيمانی
جايی در ميان دستمال های کثيفِ روی شيشه ها، پشتِ چراغهای قرمز
جايی در ميان ترانه های فرهاد
جايی در ميان خِس خِس ِنفس های زير آوار
جايی در ميان باور های شيطانِ بی شرم در جسم های زاده ی ذاتِ خدايی
خداوندا
من خدايم را گم کرده ام
برايم پيدايَش کن!!!
من هم در عوض تماميِ ايمانم را به تو می بخشم!!!
تمامی اش را