تبليغاتX
دست نوشته هاي يك بيمار رواني

دست نوشته هاي يك بيمار رواني

تفاهم  

مرد در اتاق بود و زن هم.

زن سرش را از پنجره بيرون برده در سكوت شب خيره بود و مرد، نشسته بود و روزنامه مي‌خواند

و هيچ‌يك، به آن چه مي‌ديد نمي‌انديشيد.

آسمان، ابري بود و سياه. و ناگاه باران، نم‌نم باريد. 

بوي خاك جارو نشده‌ی حياط در اتاق پيچيد و اتاق را دلتنگي گرفت.

زن پنجره را بست. با شنيدن صداي پنجره، هر دو از آن‌چه همزمان حس كردند،

مات ماندند: چه‌قدر از او متنفرم!

زن، با تمام وجود از مرد متنفر بود.

مرد با تمام وجود از زن متنفر بود.

اتاق ساكت بود. مرد روزنامه مي‌خواند و زن، خيره‌ی قطره‌هاي بارانِ نشسته بر شيشه بود؛

و هيچ‌يك به ديگري نگاه نكرد.

زن انديشيد: نكند فهميده باشد كه دوستش ندارم؟

مرد انديشيد: نكند فهميده باشد كه دوستش ندارم؟

زن، برگشت. مرد سر بلند كرد. زن لبخند زد و مرد، فهميد! و به دروغ گفت: عزيزم!

و به حقيقت ادامه داد: برو بخواب! دير وقت است!

زن هم فهميد!... و به حقيقت گفت: خوابم نمي‌آيد!

و به دروغ ادامه داد: مگر اين كه تو هم بيايي!

مرد برخاست...

لامپ را خاموش كرده بودند و در بيرون حتا باران هم نمي‌باريد.

در آغوش هم، مرد به آن چه در روزنامه خوانده بود مي‌انديشيد،

و زن، به آن‌چه در شبِ حياطِ پيش از باران ديده بود...

 

با احترام به نوشته ی  دوست عزيزم خالد رسول پور (رمز آشوب  و وب نوشته هايش

+ نوشته شده در ساعت توسط محسن سراجی |