|
دست نوشته هاي يك بيمار رواني
|
حکم از ناکجاآباد آمد که: - پاس روشنایی و دوریی شب را چارهای کنید:
خورشید قراضهای بر بوم آسمان پرچ کردند!
نور میآید: بازیخانه روز میشود
ولوله میان خلق افتاد که: - آی رخت از تاق آسمان برکشید شب:
های و هوی- شادیی خلق!-
از میان جمعیت یکی پیش میآید: ] دخترک باکره [
- در تاریکنای کدام شب
دخترانهگیام را سر هر چارراه شهوت
با سکهای تاخت بزنم؟
خلق خندیدند؛ ] فریبانه[
صدای کوبش سکههای زر و سیم بر تخت زمین؛ آمیزشاش با لاییدن تنآزردهگیی دخترک!
نور میآید: بازیخانه روز میشود
به ياد و احترام دوست عزيزم و وب نوشته هايش در سال 84 اميرحسين بهبهاني ( سياها )
كه نمي دانم كجاست تهران يا پاريس ... !