|
دست نوشته هاي يك بيمار رواني
|
هنوز هم ...
واژه ها را به بند کشیده ام
که مبادا
لب به اعتراض بگشایند
که مبادا
زنجیر شوند
و انکار بودنم را
جار بزنند...
نقطه ها هم از دستانم می گریزند
و در سکوت مبهم بودنت ...
گم می شوند ...
که بودنم
تمام نشود...!
که حجم تنهایی آسمان
زمین را
زمین گیر نکند ...
...
***
سر بلند نمی کنم
که شرم
جاری ام می کند ...
و خدا
که چند قدم آن طرف تر
هنوز هم نگاهم می کند...
هنوز هم ...
...