|
دست نوشته هاي يك بيمار رواني
|
و آسمان بايد خجالت بكشد از اينكه آبي است...
... وقتي سرزمين من پر است از آدم هايي كه وجود بره مآبشان در پس علم ها ، عزاها و گريه ها، خون آدم هاي بي گناه را در شيشه مي كند و سر بازار ها لاي آب آلبالو بچه هاي بي پناه در ظهر روزهاي تب دار عطش آدم هاي تشنه را مي خواباند.
پر است از آدم هايي كه اگر هستي تاريخ را از پس پرده خاك خورده زمان بگيرند چاقوهايشان جاي گوسفندها، گردن انساني را مي برد كه با نامش مهر قبولي بر كارنامه كردار قبيحشان زدند و تير نگاه هرزه شان قلب خشكيده انسانيت را دوباره و چندباره سوراخ مي كند.
سرزمين من پر از است آدم هايي كه با شكم باد كرده شان جاي سرشان فكر مي كنند و قلبشان سال ها در آب فلزات سخت، جلا يافته است.
سرزمين من پر است از شياطيني كه دانشمندان نابغه غربي از ابليس شبيه سازي كرده اند و منتظر روزي هستند كه به سمت خود هفت تا سنگ بيندازند.
سرزمين من نور ندارد و مردمش در تاريكي آتش آه را با ترس روي نردبان نفرت از خانه همسايه مي دزدند تا مگر بشود حجم يخ خانه را مرئي كنند.
سرزمين من پر است...