تبليغاتX
دست نوشته هاي يك بيمار رواني

دست نوشته هاي يك بيمار رواني

از آنروز که پلکهای خدا روی هم افتاد
و تو چشمهایت را از من دریغ کردی ،
تا حالا
صبح پنجشنبه آخر هر ماه این همه بهار
هزار چلچله از قلب خانه نشین من پر می کشند
و بغض باران پی درپی می ترکد.
باورکن !
به آخرین ساعتهای اردیبهشت که می رسم
دیگر نه چلچله ای باقی می ماند ،
نه بارانی ...

+ نوشته شده در ساعت توسط محسن سراجی |