تبليغاتX
دست نوشته هاي يك بيمار رواني

دست نوشته هاي يك بيمار رواني

رنگ سال گذشته را دارد

همه ی لحظه های امسالم

سیصد و شصت و پنج حسرت را

همچونان می کشم به دنبالم

قهوه ات را بنوش و باور کن

من به فنجان تو نمی گنجم

یک نفر از غبار می آید

مژده ی تازه ی تو تکراری است

یک نفر از غبار آمد و زد

زخم های همیشه بر بالم

باز در جمع تازه ی ازداد

حال و روزی نگفتنی دارم

هم نمی دانم از چه می خندم

هم نمی دانم از چه نالانم

+ نوشته شده در ساعت توسط محسن سراجی |