|
دست نوشته هاي يك بيمار رواني
|
رنگ سال گذشته را دارد
همه ی لحظه های امسالم
سیصد و شصت و پنج حسرت را
همچونان می کشم به دنبالم
قهوه ات را بنوش و باور کن
من به فنجان تو نمی گنجم
یک نفر از غبار می آید
مژده ی تازه ی تو تکراری است
یک نفر از غبار آمد و زد
زخم های همیشه بر بالم
باز در جمع تازه ی ازداد
حال و روزی نگفتنی دارم
هم نمی دانم از چه می خندم
هم نمی دانم از چه نالانم