|
دست نوشته هاي يك بيمار رواني
|
تو داستان نويسي!
اينک سرزنشمان کن.
ما چه سهل داستان مي نويسيم؛
جز خدا دخترکي بود و پدرش. که چندي بعد پدرش درگذشت.
آن يکي که نبود، پدرش بود و آن يکي که بود، دخترک.»
و چه ساده مينويسيم که :
« دخترک تنها شد.»
ما نبايد داستان نويس ميشديم!
چه عيبي داشت دخترک و پدرش هر دو باشند
_ بيانکه يکيشان از سطرهاي زندگي خط بخورد.
داستاننويس فقط خداست؛که اگر خط ميزند،
و اگر اشک مينويسد بر کونه هاي دخترک،
صبر هم ميدهد. و دلي بزرگ که بشکيبد و مرواريدهاي اشک دخترک را در صدف بگيرد.
اينک، دخترک داستاننويس!
در مجموعه داستان خلقت، از اينهمه مرواريد که ميريزي،
خدا حلقهاي درخشان بر حلقه گيسوان اين روزهات خواهد تراشيد؛
و آنگاه که خدا گيسوانت را ميبندد به ياد بياور که ما،
دوستانت، در سوگ پدرت با تو شريک بوديم...