تبليغاتX
دست نوشته هاي يك بيمار رواني

دست نوشته هاي يك بيمار رواني

؟؟؟؟؟؟

تو داستان نويسي!

اينک سرزنشمان کن.

ما چه سهل داستان مي نويسيم؛

 جز خدا دخترکي بود و پدرش.   که چندي بعد   پدرش درگذشت.

آن يکي که نبود، پدرش بود و آن يکي که بود، دخترک.»

و چه ساده مي‌نويسيم که :

« دخترک تنها شد.»

ما نبايد داستان نويس مي‌شديم!

چه عيبي داشت دخترک و پدرش هر دو باشند

  _ بي‌انکه يکي‌شان از سطرهاي زندگي خط بخورد.

داستان‌نويس فقط خداست؛که اگر خط مي‌زند،

و اگر اشک مي‌نويسد بر کونه هاي دخترک،

صبر هم مي‌دهد.  و دلي بزرگ که بشکيبد و مرواريدهاي اشک دخترک را در صدف بگيرد.

اينک، دخترک داستان‌نويس!

در مجموعه داستان خلقت، از اين‌همه مرواريد که مي‌ريزي،

خدا حلقه‌اي درخشان بر حلقه گيسوان اين روزهات خواهد تراشيد؛

و آنگاه که خدا گيسوانت را ميبندد به ياد بياور که ما،

دوستانت، در سوگ پدرت با تو شريک بوديم...

+ نوشته شده در ساعت توسط محسن سراجی |