|
دست نوشته هاي يك بيمار رواني
|
در ِ آرزو رو بستیم
دلامون به قصه خوش بود؛
رستم ِ کتاب کهنه ته قصه بچهکش بود...
حالا تو قحطی رویا اجاق ترانه سرده؛
کسی رو بخار شیشه دلُ نقاشی نکرده...
سر وُ ته زدن به دیوار
برگ آگهی ترحیم؛
یه نفر نوشته جمعه
رو همه برگای تقویم...
چرخوُفلک میخواستیم؛ فلک نصیبامون شد!
سادهی ساده بودیم؛ کلک نصیبامون شد!
دنبال یه حقیقت؛ تو آینهها میگشتیم؛
اما تو قاب گریه؛ ترک نصیبامون شد!*
چه فرقی می کند که الان کجا هستی ؟
هر کجا که باشی هم داستان نویسی و هم مشهدی ...
دو جشنواره را پشت سر گذاشتیم و حالا به سومی فکر می کنیم
سومین جشنواره داستانهای ایرانی
تا15 آذرماه بیشتر فرصت نداری
پس یک یا دو داستان کوتاهت را که حداکثر 5 صفحه باشد برایمان ایمیل کن .
لطفا داستانت ایرانی باشد .
نه این که تنها آداب و رسوم را کنار هم بچینی .
تجربه ها و شناخت از آدم ها و محیط می تواند به راحتی داستانی ایرانی را بیافریند .
راستی به یاد داشته باش مشخصات کاملت را
( نام و نام خانوادگی ، میزان تحصیلات ،سال تولد ، آدرس دقیق منزل و شماره تلفن )
هم برایمان بفرست .
در ضمن هیئت داوران جشنواره ،
10 برگزیده معرفی خواهند کرد تا پس از تقدیر و دریافت جوایز در مراسم اختتامیه
برای داوری در مرحله استانی به دبیرخانه مرکزی استان ارسال شوند .
یادآوری می شود دبیرخانه مرکزی سومین جشنواره داستانهای ایرانی برای چاپ
و انتشار آثار رسیده به دبیرخانه ، در نشریات ، مطبوعات و کتاب جشنواره محدودیتی ندارد .
از همین الان توی تقویمت بنویس .
شب چله ، هم نشینی بچه های داستان نویس در مشهد .
آدرس را برایت می فرستیم .