تبليغاتX
دست نوشته هاي يك بيمار رواني

دست نوشته هاي يك بيمار رواني

نسيم دولت گل بود و صبح صادق عشق
كه كشت شعر سياهم و قصه اي ننوشت
ز ارغنون گناهم فسانه ها بسرود
دريغ ثانيه اي را ز رنج شب ننوشت
ميان هيمه انساني از نجابت گفت
فسوس خطي از اين راه بر رهم ننهشت
به چشم من چه قفس زد به دهانم چه لگام
چه سان ببايدم ار گفت نيست ره به بهشت
مراد روضه گل را نخواهم از دل كور
وفا نباشد اگر او بدين سرشتم كشت
+ نوشته شده در ساعت توسط محسن سراجی |