هميشه به خودم مي گفتم: اين چوب كبريت ها چگونه سر شان مي سوزد و آتش مي گيرد و چيزي نمي گويند، ولي فهميدم. به خودم مي گفتم چگونه از كمر مي شكنند و تكه تكه مي شوند و باز هم كار مي كنند، ولي فهميدم ... چگونه به اين زبري ها و در و ديوارهاي سخت و ماسه اي كشيده مي شوند و خون از خراش عميقشان نمي پاشد و اشك از چشمان شان نمي ريزد ، ولي فهميدم. اصلا چگونه درون آن قوطي كوچك سال ها حبس اند و هنوز چشم باز نكرده، دستان نامهرباني از سر تا پايشان را آتش مي زند تا عين ابرويي سياه طاق بردارند و روشنايي را براي هميشه به همه ببخشند ... ولي فهميدم ... ... وبعد وقتي چوب كبريت مي سوخت، مرد دستش را (فقط براي چند لحظه) دور كبريت گرفت و سيگارش را زير باران روشن كرد...
+
نوشته شده در ساعت توسط محسن سراجی
|
در سال 1990 در دانشگاه سوربن تدريس مي كردم.روزي در آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم.به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد
+
نوشته شده در ساعت توسط محسن سراجی
|